
همدیگرو دوست داریم . خیلی . اما با زجری که ناخواسته به هم میدیم چی ؟ من دلم نمی خواد اون اذیت بشه . شاید تجربه اش کمتر برای هر کسی پیش بیاد . که مثلا دوتا آدم با تمام وجود بخوان زندگی کنن و قصدشون یه زندگی خوب و عاشقانه باشه اما تفاوتهای بی حدشون نگذاره .
از حالا نمی تونم واقعا در مورد ۱۰ روز آینده قطعی حرف بزنم که خونه همسرم باقی می مونم یا نه !! یعنی تا اینحد متزلزل. اما بدون هیچ دعوایی . بدون هیچ اذیت و آزاری . بدون هیچ حرف بدی . بدون هیچ اختلاف خانوادگی ای . بدون مقصر دونستن کسی .
احساس می کنم همه اینها یه سرابه . یه خوابه که هر لحظه ممکنه تموم شه .
*********************************************************
کامپیوتر های شرکت رو شبکه کردن . آدرس لینکهام مستقیم میره زیر دست مدیریت . می ترسم وبلاگم رو آپدیت کنم یهو آدرسم دستشون بی افته . هیچ چیزی نمی تونم سرچ کنم . تو رو خدا یکی کمک کنه که چکار می تونم بکنم که آدرس لینکها براش نره ؟ یا سرچهام رو نفهمه ؟ اصلا راهی داره ؟ استفاده از فیلتر شکن کمکی به مخفی موندن لینکهای من می کنه ؟
از دهن بچه در اومد که آقای شوشو ظهر خونشون بوده . تازه فهمیدم که یه کار جدید هم از شهرداری گرفته . من روحمم خبر نداشت . بهم گفتند: نظرت چیه ؟!! منم در نهایت بی اطلاعی فقط برای اینکه آبرو داری کنم و کمتر احساس تحقیر شدن داشته باشم که همسرم هیچی بهم مدتهاست نگفته ،گفتم الان نمی شه نظر داد باید حداقل یکسال توی این کار باشه . اینجوری یکم راحت تر شدم .
وقتی اومد دنبالم خیلی خودم رو کنترل کردم . دم در خونه که می رسیم می گه : در رو باز می کنی ؟ (با اینکه از اینکار متنفرم) گفتم باشه . تا رفتم در رو باز کنم (نمی دونم دیر شد یا فکر کرد خیلی بهم برخورد ) آقا خودش با یه حالت عجیبی سریع اومد در رو باز کرد و ماشین رو اوورد تو . (خیلی خورد تو پرم)
رفتم در آپارتمان رو باز کردم که یهو یادم اومد آشغالها رو حتما باید بیرون بگذارم . سریع آشغالها رو اووردم دم در . موقعی که از پارکینگ می خواستم بالا بیام از تو پارکینگ صدام کرد : وسیله هاتو نمی بری ؟ (اونقدر کفرم بالا اومده بود و ناراحت بودم که به خودش تکون نمی ده که یه چند تا نایلون رو بالا بیاره ) رفتم و همه نایلونها را با هم گرفتم و اومدم بالا .
خلاصه بعد از دو شب قهر روز آشتی در توضیح چیزهایی که حس کرده بودم تعریف کرد:
اونروز بهت گفتم در رو باز کن اما تا تو رفتی کلید در بیاری یه ماشین اومد که می خواست از خیابون رد شه . این بود که سریع خودم در رو باز کردم و اومدم تو . در مورد نایلونها گفت که کیفت تو ماشین جا مونده بود و من اگه می خواستم وسیله ها رو بیارم و سل آشغالی که من تو حیاط جا گذاشته بودم تو دستش جا نمی شد . ولی وقتی به من گفت من تمام نایلونها رو بردم و کیفم رو اون اوورد . می گفت خیلی تعجب کردم که چرا یکهو اینقدر عصبانی شده بودی ؟!
بعد هم تعریف کرد که برای گرفتن کار رفته بود اما معامله نشده بود .
خلاصه که سوء تفاهم بد دردیه .
*این چیزهایی بود که همیشه ملاک های من برای مرد آینده زندگیم بود :
همیشه دوست داشتم همسر آیندم خیلی خوش تیپ باشه . خیلی لباس و شلوار داشته باشه . لباسهای زیرش همیشه سفید و مرتب و نو باشه . دندوناش سفیدو مسواک زده باشه. دوست داشتم همیشه و به موقع حموم بره . لباساش بود ادکلن هم نده بوی بدی ازشون نیاد . یعنی هر روز لباساشو عوض کنه .
خیلی صدا برام مهمه . اگه نتونم ارتباط تلفنی با صداش بر قرار کنم نمی تونم خیلی حرفام رو بزنم. همیشه دوست داشتم در طول روز زیاد بهم تلفن کنه . از حالم همه جوره با خبر باشه . خیلی روزا دنبالم بیاد هر جایی که هستم .
براش روابط کاری من تعریف شده باشه و بتونم باهاش جلوی همه راحت باشم . که بتونم همونجوری باشم که وقتی نیست هستم .
همیشه دوست داشتم بعضی موقع ها اون غذا درست کنه حداقل یکبار در ماه حتی شده تخم مرغ .همیشه دوست داشتم جمعه ها یه روزهایی هم اون صبحانه رو درست کنه و منو صدا کنه .
گاهی وقتها برام خرجی بگذاره .با اینکه نیازی به اینکارش ندارم ولی نیاز روحی شدیدی به اینکار دارم . گاهی ببرتم خرید تا یک چیزی رو خودش برام بخره .یه شبایی شام بیرونم ببره. یک روزهایی سینما بریم .
گاهی فقط وقت بگذاره برای خودم . برای احساسام برای اینکه بدونه من در چه حالیم . از چه آهنگی خوشم میاد .چه فیلمی نگاه می کنم . اصلا تو چه حال و هوایی هستم . به چی فکر می کنم .
قبول کنه که وقتی منم پا به پای اون کار می کنم و با هم می رسیم خونه . منم مثه اون حق دارم فقط نیم ساعت استراحت کنم . یا گاهی خسته باشم !
پی نوشت : نگفتم همسر من اینطوری هست یا نیست . فقط ملاکهای فکری و درست خودم رو نوشتم . ایده این کار هم از ویولت بود .
*دیروز رفته بودم نمایشگاه بین المللی . خیلی خوب بود . رفته بودم تو غرفه مخصوص بچه هامون و نقاشی شدن بچه ها رو تماشا می کردم و بهشون بادکنک و کلی وسیله می دادم . آخ اینا ذوق می کردن که حد نداشت .
وای وقتی نقاشی می شدن که دیگه نگو . اینقدر خوش گذشت که نگو .
شب تولدم بود و من روی کاناپه نشسته بودم و روزنامه می خوندم . آقای شوور دیدم با یه چیز توپی مانند کادو شده اومد طرفم . بهم میگه ارزش مادی نداره به ارزش معنویش فکر کن . تولدت مبارک . هدیش رو که با نهایت بی دقتی کادو شده نگاه می کنم و خندم می گیره . کادوش رو باز می کنم و می بینم دو تا بلوز و یه رودوشی برام خریده . که بازم با بی ظرافتی تمام گلولش کرده و تو کادوش پیچیده . بازم خندم می گیره . البته برای من همینکه یادش مونده بود که تولدم کی هست خودش خیلی بود . تا اینکه بره و کادو هم بگیره . آخی.... خیلی دلم سادگیش رو دوست داره . ![]()
![]()
جناب مدیر عامل به خطوط توقف داده بود بدون اینکه با من هماهنگ کنه . بعد از فهمیدنم بلافاصله یه نامه کنایه دار زدم بهش که در صورت صلاحدید در این زمانها من رو هم در جریان بگذارید . یک علامت تعجب هم گذاشتم آخرش و امضا و ...
امروز منشی نامه پاراف شده اش رو بهم برگردونده . می دونید پایینش چی پاراف کرده بود ؟؟
نوشته بود "چشم حتماً " .
توی یکی از واحدها دو تا نیروی متخصص می خواستن استخدام کنن . آگهی رو که تو روزنامه زدیم در طی دو یا سه روز حدود 150 نفر مراجعه کردن که بینشون یکی بود که اونقدر آیکیو بود توی همون سه روز شده بود لقلقه زبون بقیه بگذریم از بین 150 نفر اول 50 نفر تو فیلتر اول و 30 تا تو فیلتر دوم رد شدن و مونده بود فیلتر تخصصی و آخری که از بین اونها دو نفر واقعا شایستگی و لیاقتش رو داشتن و از این دو نفر یکی واقعا نیاز فوری به کار داشت اما اونیکی شرایطش بهتر بود . قرار بود اسمها بره برای عقد قرار داد که یک نامه ویژه از مدیریت کارخونه رسید که آقای بهمانی رو در واحد فورا استخدام نمایید ! شاید یک دقیقه نکشید حاج ببو!(مستخدم مربوطه) تشریف اووردن و ما متوجه شدیم که بعله ! این همونی هستند که در دور اول مردود شدند و کاشف که به عمل اومد مشخص شد که آقا با نامه ..... تشریف آوردن شرکت و مدیر هم که دیدن که برای ادامه ساخت و سازها و گسترش فازهای پروژه های بعدی به حمایت پارتی نیازمند اند ! دست رد به سینه حاج ببو نزدند و قرار شده بود از همون روز شروع به کار بکنند .
خوب با این تفاصیر تنها راهی که مونده بود این بود که اونی که نیاز فوری بکار داشت استخدام نشد و اونیکی واقعا صلاحیتش رو داشت یعنی گزینه اول استخدام شد .
حالا من موندم که جواب خدا رو کی میده ؟؟؟؟؟
حاج ببو : منه منه کله گنده !
دیگه خیلی وقته تو صفحه مسنجرم چراغش خاموشه .
چراغی که روشن بودنش کافی بود تا شادم کنه .
چراغی که روشن بودنش یعنی قوت قلب من !
بهترین دوستم بود و چه روزهای خوبی رو که با هم از پشت همین مانیتور گذروندیم .
روزهای تعطیل و کار زیاد و گاهی یه شکلک می تونست خیلی راحت خستگی رو ازم بگیره .
هیچوقت اولین بار و آخرین باری که دیدمش یادم نمی ره .
بهترین خاطره ای که می تونست ازش تو دلم ثبت بشه ،شد .
لذت مسابقه گذاشتن سر زودتر شمردن طبقات ساختمونهای بلند و
پارک لاله و خیابون ولیعصر و بید مجنون مجید مجیدی ......
دیگه خیلی وقته تو صفحه مسنجرم چراغش خاموشه .
البته من خیلی خوشحالم که با همون دختری که عاشقش بود ازدواج کرد .
اما خوب میدونید که دل کندن از هرچی که بهش عادت کنی برات سخته ،حتی اگه یه چراغ کوچیک روشن توی مسنجر باشه .
یک جورهایی خیلی چند وقته نظراتی میاد که گاهی تو فکر می برتم . واقعا بعضی هاشون برام خیلی ارزش دارند . خیلی خوشحالم می کنند . خودتون میدونید که من نوشته هام نظم و قانون و منظور خاصی نداره . یه راهیه برای تخلیه خودم . برای احساس سبکی کردن . مطمئنا اگه نظر کسی برای من مهم نباشه من توی وبلاگ نمی نوشتم . یه دفتر خاطرات بر می داشتم و شروع می کردم به نوشتن . اما حالا اینکه جواب نظری رو با رفتن به وبلاگی نمی دم و یا کسی رو لینک نمی کنم دلیل بر بی اهمیت بودن موضوع نیست . یا اگه آدرس یاهو اون کنار نمی گذارم هم دلیل بر ایجاد مزاحمت کردن کسی نیست . باید بگم که مثل گذشته دیگه وقت آزادی سر کار ندارم که بتونم نگاهی به وبلاگ ها ی جدید بندازم و آرشیو بخونم و .... الان دیگه سیستم کاریم خیلی فرق کرده و خیلی هنر مند باشم فقط (البته در حال حاضر) سه تا وبلاگ زهرا و 35 درجه و من و ام اس رو بخونم . حتی می بینید که وقت کافی برای درست نوشتن خودم هم ندارم . و لازمه یه معذرت بخوام از کسایی که فکر می کنن نوشته های من با یه افت شدید مواجه شده که کاملا درسته . در هر صورت مطمئن باشید نظر هر کسی که اینجا چیزی بنویسه برای من با ارزشه و بخش بزرگی از نوشته های من بخاطر همین تبادل نظره . منتها شاید نتونم بخاطر هر نظر بیام و وبلاگتون رو بخونم و احیانا تو یاهو مسنجرم ادتون کنم و ....
در هر صورت عذر منو قبول کنید . سعی می کنم یک مدت آدرس یاهوم رو هم بگذارم . البته اگه ویروسهای عزیز اجازه بدن و سیستمم رو آلوده نکنن .
.
.
چند روز پیش همسرم گفت : من فردا رو می خوام روزه بگیرم . منم بلافاصله گفتم منم می گیرم .و باز اون زد زیر خنده چون من بازم پریود بودم .
.
خلاصه که این فراموشکاری من شده خوب وسیله ای واسه خنده شوهرم.
سعی کردم مثل احمدی نژاد منم بجای حرف زدن بیشتر عمل کنم !
فکر های خیلی زیادی توی سرمه که می خوام همش رو عملی کنم . اول از همه درگیریم برای خوندن و تموم کردن زبان هست که بیشترین وقت خودم و همسرم رو اشغال کرده . و من دارم از این زمانی که دارم حداکثر استفاده رو می کنم .
دومین کاری که می کنم اینه که دارم یه تغییر کلی در کارم بوجود میارم . تقریبا دارم کل سیستم فعلی رو به یه سیستم کارامد تر تبدیل می کنم . و این خودش تمام فکرم رو به خودش مشغول کرده . نه اینکه بی برنامه و بی هدف باشم . هم امکان سنجیش رو انجام دادم و توی این مدت یه گام های اولیه رو هم برداشتم . می خوام تا سال 88 چنان تحولی رو توی کارخونه ایجاد کنم که بی سابقه بوده . با کمال تعجب اما خیلی از همکارهام که به هیچ طریقی نمی خواستند قدمی برای من بردارند اما فکر می کنم که اونها هم فهمیدند مشارکت با من می تونه در پیشبرد اهداف اونها هم خیلی موثر باشه و این به من کمک بزرگی کرده و خودش نشون دهنده اینه که حرکت من مورد تائیده و به خطا نرفتم .
سوم اینه که به شدت دارم روی روابط زناشویی کار می کنم . نمی دونم چطور باید بگم ولی برام این هم تبدیل به یه پروژه بزرگ شده . شناخت .درک متقابل و پیدا کردن راه هایی که بدون له کردن و محدود کردن همدیگه بتونی راه های موثری برای ارتباط و نزدیکی سالم پیدا کنی .
و در آخر هم مثل همیشه دارم در مورد تغذیه و ورزش و سلامتی و ویتامین ها و .... مطالعه می کنم (خوب البته همه اینها بخاطر اضاف وزن 2 کیلویی هست که یک ماهه گرفتارش شدم !)
امیدوارم موفق بشم .
خیلی غمگینم . احساس می کنم قدرت تحلیل مشکلاتم را از دست داده ام . فکر می کنم با همسرم به مشکل برخورده ام . نمی دانم نمی توانم با او صمیمی باشم و یا اینکه او نمی تواند با من صمیمی باشد .
از حق نگذرم . من بارها و بارها و بارها راه های مختلفی را برای نزدیکی به او آزموده ام . برای خوشحال کردنش .
این بارها همه جواب داده . تلاش من نتیجه می دهد و او صمیمی می شود . اما او نه . انگار هیچ تلاشی نمی کند و این خسته ام کرده . اینکه اگر بهبودی قرار است باشد همه باید با تلاش من مهیا شود و او دست به سینه منتظر موجی از چیزهای خوبی است که از طرف من می تواند بگیرد .
احساس می کنم دوباره در دام یک نوع رابطه افتاده ام که من دهنده ام و او گیرنده .
گاهی فکر می کنم شاید – مشکل از نوع ارتباط من است که توی دو رابطه متوالی دارم از یک نقطه و یک جهت آسیب می بینم .
خیلی خسته و کلافه ام . شاید بخشی هم به زمان نزدیک پریودم برگردد که خیلی نزدیک است .
کارهای خانه هیچیز نیست . اصلا هم مهم نیست . اما وقتی همیشه و برطبق قانون انتظار دارد همه کارها را من بکنم احساس خدمتکارش بودن را پیدا می کنم . متنفر می شوم . می خواهم با مشت بکوبم توی سرش .
توی خیابان با هم که راه نمی رویم . احساس می کنم آنقدر تند می رود که من بجای همقدمش بودن کنارش کشیده می شوم . این آخرها که اصلا دستش را نمی گیرم . او هم که هیچوقت تقاضایی ندارد . با یک اختلاف نیم متری تا یکمتری از هم که او همیشه جلوست راه می رویم . توی راه هم سکوت ....
توی خانه هم سکوت است . اما خیلی زیر پوستی و موزیانه . یا سئوال در مورد پرسیدن زمان درست شدن شام . یا لباسها کجاست ...... هر چه هست مثل بودن دوتا دوست و گاهی بحث و چالش و حتی صحبت از چیزهایی که دوست داریم که بخوریم هم نیست .
گاهی فکر می کنم اگر تنهامان نباشد . یا اگر فقط همین تن هامان هم با هم مهربان نباشند چطور می شود ادامه داد ؟
اصلا صحبت نباشد بهتر است . خیلی اختلاف داریم . او هنوز توی حال و هوای دوران بچگی و زندگی به همان سبک و سیاق شهرستانشان را دارد . افکار و نظرات من همه اشتباه و احمقانه است و او نمی خواهد بشنود . حرفهای او هم برای من عقب مانده و بدور از هر نقطه رو به روشنی و پیشرفتی .
قبلا . یعنی فقط یک دوره کوتاه آنهم در نامزدی با او خود خودم بودم . اما بدها هی ترسیدم . هی بیشتر مرا از خودش ترساند . و حالا من باز هم دو چهره پیدا کرده ام . چهره واقعی ام که صبح تا ساعت 5 تا 6 بعد ظهر است . و چهره دوم و قلابی ام که همه فریب و فریب است . یعنی من نمی خواهم . او می طلبد که من اینطوری باشم .
مسخره است . اما خطاهایم را می بخشد . مثل شاه های بزرگوار می بخشد . خطاهایی که من معتقدم خطا نیست!
دلم امروز از دستش خیلی گرفته . کفری شده . می دانم همه چیز را مثل یک مشکل بزرگ و غیر قابل حل مطرح کردم . می دانم همه واقعیت ها را تشدید کردم . اما شاید این تنها راه حل خالی کردن خودم باشد . دلم خیلی بغلش را می خواهد . برایم دعا کنید تا شب خوبی را کنارش داشته باشم .
سفرنامه
از رفتن به شهری که خانواده همسرم توشه متنفرم . دست خودم نیست . اما متنفرم . نه حالا بخاطر اینکه خانواده همسرم اونجاست . کلا از شهرهای دیگه خوشم نمیاد . احساس خوبی ندارم . در طول روز باید یک ساعتی رو توی خودم فرو برم تا بتونم تعادل روحیم رو حفظ کنم . اما توی مسافرت نمی شه . بودن یکروز کامل کنار آدمهایی که با حالت های خلقی من آشنا نیستن و مجبورم همیشه خودمو شاد نشون بدم آزارم میده .
برای عروسی یکی از نزدیک های خانوادش که دیگه راه فراری نبود برای نرفتن خودم رو با هزار دلیل قانع کردم که باید بریم . روز سفر از سر کار که اومدم تمام وسیله ها رو از ساعت چهار بدون اینکه بتونم لباس های بیرون رو از تنم بکنم بستم .( غذای توی سفر رو حاظر کردم ،سالاد و چای و میوه و هر چی که بخوای . خونه رو مرتب کردم . ظرفها رو شستم . زباله ها ی دستشویی و حموم و اتاقها رو کیسه کردم . دستشویی ها رو شستم و پودر سوسک کش زدم . کامپیوترم که دل و رودش هر کدوم یک طرف بود رو جمع کردم . کتابها رو توی قفسه گذاشتم . لباس چرک ها رو شستم و اتو کشیدم . چمدون سفر که هزار تا چیز می خواست و کافی بود یکیشون کم باشه تا تمام فکرت خراب بشه . ) وقتی به خودم اومدم دیدم ساعت 7.20 دقیقه شده . یکهو یادم اومد که درسهای کلاس زبان رو هم باید ببرم که توی راه گوش کنم . کامپیوتر رو که روشن کردم زنگ در زده شد . همسرم با عجله اومد و گفت که بریم . بهش گفتم یک دقیه هم نمی شه که فایلها رو کپی می کنم . یهو قاطی کرد و گفت وای دیر شد ،من بمیرم توی این جاده تو راحت شی و با این زن گرفتنم و ..... خلاصه هر چی تونست گفت و من مبهوت نگاه می کردم . این شد که هر چی سعی کرده بودم انرژی مثبت داشته باشم که رفتارم خوب باشه ،سگی شدم چه جور !
دقیقا دو روز مسافرت رو با هم حرف نزدیم . البته خیلی جاها خواستم که برم و بیخیال شم و آشتی کنم ولی دقیقا همون موقع یک چیزی می گفت که حرصم در بیاد و دوباره عقب بکشم.
روزی هم که رسیدیم چمدونها رو که داخل خونه گذاشتیم راهی سرکار شدم و نشد که با هم باشیم . دیشب که بر می گشتم دیگه واقعا از قهر حوصلم سر رفته بود . دلم بغلش رو می خواست . دلم مهربونی هاش رو دوباره می خواست . فکر می کردم که محق هستم و دوست نداشتم وقتی من بخشیدم اون دیگه کش بده .
دم در که رسیدم دیدم در فلزی بازه !! برام خیلی عجیب بود چون همیشه بعد از من می اومد . در رو که باز می کردم قلبم می کوبید . انگار اولین باری که قراره ببینمش . روی نهار خوری نشسته بود و داشت آخرین کتابش رو باز نویسی نهایی می کرد . بی میل سرش رو بطرم اوورد که می خواستم ببوسمش . و بعد بلند شد و روی مبل لم داد و کارهای من رو زیر نظر گرفت .
بهش گفتم دوست داری حرف بزنیم ؟ اونم قبول کرد . و هر کدوم تا تونستیم حرف زدیم و منم که شر شر گریه کردم . بعد هم یه شب عالی .
اون چیزی که تجربه من نشون میده اینه که زندگی زناشوئی بیشتر از اینکه رو منطق پیش بره روی تفاهمه که پیش میره . (یعنی گاهی می بینی روی بعضی چیزها به طرز غیر قابل باوری به تفاهم می رسی که شاید هیچ عقلی نتونه درکش کنه که چرا و حتی شاید باورش سخت باشه که چطور ممکنه )